تبليغاتX
شعر کلاسیک استهبان
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود به هر درش که بخوانند بی خبر نرود
این وبلاگ ((به علت همکاری نکردن دوستان)) تا اطلاع ثانوی به روز نخواهد شد
+ نوشته شده در  ساعت   توسط انجمن شعر شهید رابع(استهبان)  | 

انجمن شعر رابع با۱۰ غزل به روز است
+ نوشته شده در  ساعت   توسط انجمن شعر شهید رابع(استهبان) 

 
کاظم آهسته

گفتم پدر،چه زود برابر شدي مرا


با جرعه‏هاي عاطفه ساغر شدي مرا


با دست پينه بستهء خود بند ميزدي


اين قلب پاره پاره و ياور شدي مرا


در خواب و تب و هر چه عطشناک بوده‏ام


آسيمه سر دويدي و هاجر شدي مرا


ديگر دلم نمي شنود هيچ قصّه‏ايي


تنها تو مانده ايي و تو باور شدي مرا


اين سالها که ميگذرد،حسرتي نبود


روز پدر ؛چرا که تو مادر شدي مرا

» کاظم آهسته
+ نوشته شده در  ساعت   توسط انجمن شعر شهید رابع(استهبان)  | 

تا کی دلم با درد هجران خو بگیرد

تا کی غمت راه من از هر سو بگیرد

تا کی دل من در پی دیدار رویت

جا در دل محراب آن ابرو بگیرد

بگذار تا امشب پلنگ دیده گانم

در بیشه چشمان تو آهو بگیرد

بگذار تا این دل،دلِ بی تاب و خسته

با طعم شیرین لبت نیرو بگیرد

دریا غم و دل عاشق و قایق شکسته

ترسم اجل از دست من پارو بگیرد

بگذار تا این کشتی طوفان دریده

در ساحل آغوش تو پهلو بگیرد

با آن همه بی مهری و شور آفرینی

ماه منی، ماهی که از من رو بگیرد

علی اکبر شجعان

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط انجمن شعر شهید رابع(استهبان)  | 

بوی باران می دهد چشمان دریایٌی من

آسمان می خوابد از آهنگ لالایٌی من

تا تو را می بینم آری چشمهایم می دود

سمت آغوش تو این احساس هر جایٌی من

بوسه هایت طعم سیب سرخ نارس می دهد

طعم شعری در دهان واژه آرایٌی من

پیش پا افتاده ام چون سنگ تیپا خورده ایی

در تنم می لولد امشب حس تنهایٌی من

تا شبیخون میزنی برشهر افکارم شبی

دیده مجنون می شود در ذهن صحرایٌی من

آسمانی میشود آغوشم امشب در برت

بال و پر وا کن پری خوب دریایٌی من

می برم انگشت دستم را سرم را ،چشمهام

دست و پا گم کرده احساس زلیخایٌی من

هی تصور میکنم مهتاب ِدر پیراهنت

می درد پیراهنم را.عشق رویایٌی من!

بی تو چشمانم شبیه شعر باران خورده است

همچو نیلی در عصای چشم موسایٌی من

عاقبت روزی غزل ما را به آتش می کشد

آسمان پر می شود از دود رسوایٌی...ما

محسن گلکار

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط انجمن شعر شهید رابع(استهبان)  | 

در معرکه عشق زمان گم شده بود

امواج دلت محو تلاطم شده بود

موجی ز پی موج دگر تا دیدی

همسنگر تو فدای مردم شده بود

***********

پیروزی خون تفنگ را آتش زد

رگهای بریده ننگ را آتش زد

گفتند دل بی خبران از سنگ است

بی سر شدن تو سنگ را آتش زد

محمد علی داوطلب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط انجمن شعر شهید رابع(استهبان)  | 

گفتم بخند با دل من تا میسر است

گفتی فلان جوان به لباس از تو هم سر است

گفتم که عاشقم تو نگو این ملاک نیست

گفتی که عشق رونق بازار دیگر است

گفتم چه شد هر آنچه تو گفتی به ماه مهر

گفتی گذشت حرف من از ماه آذر است

گفتم رهاست تا که رهایم کنی به قهر

گفتی چه باک مثل تو اینجا مکرر است

گفتم که ناز میکنی و شوخ گشته ایی

گفتی که خوش خیالی و اینطور بهتر است

محمد کربلایی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط انجمن شعر شهید رابع(استهبان)  | 

بغضم شکست و رود چشمم باز جاری شد

یک بار دیگر پلک هایم آبیاری شد

روی کویر گونه های زرد و رنجورم

بارید اشک و خنده از دستم فراری شد

حالا نگاهم رو به تصویر تو کز کرده است

بعد از تو ساعت فارغ از لحظه شماری شد

عکس قشنگت هدیه آن صبح پاییزی

بر بوم دیوار اتاقم یادگاری شد

بعد از تو ای نیلوفر پژمرده گلدان

دیگر سکوت خانه درد ِ زخم کاری شد

آهنگ ساز کهنه ام آوای غم برداشت

درد من افزون تر ز درد هر قناری شد

پرواز کردی سینه سرخ قصه مجنون

صبرم زنو گل کرد و کارم برد باری شد

در آرزوی دیدنت هر صبح می رویم

با قطره اشکی که از خواب تو جاری شد

محمد ضیایی پور

+ نوشته شده در  ساعت   توسط انجمن شعر شهید رابع(استهبان)  | 

ای فروزنده ترین شمع طربخانه عشق

من ِپر سوخته ام گرد تو پروانه عشق

از بهار گل روی تو جهان سر سبز است

عاشق از بوی تو شد واله و دیوانه عشق

دل و جان از خط سرخ تو بود در پرواز

تا به اوج و شرف و جذبه جانانه عشق

آتش عشق تو افروخت دل و جان و جهان

هم دل ِآنکه بزد بوسه به پیمانه عشق

مست و مخمور شد از شرب مدام تو کسی

که ره آورد به سر منزل مستانه عشق

هر که از دست تو صهبای شهادت نوشید

شد به معراج الی الله ز کاشانه عشق

خاک محراب تو شد سجده گه آنکه گرفت

شعله سوز نماز تو به شکرانه عشق

میرزا محمد شعله

+ نوشته شده در  ساعت   توسط انجمن شعر شهید رابع(استهبان)  | 

رسیدی،شب شدی،مهتابمان برد

نشستی گریه کردی،آبمان برد

غزل،خمیازه عشق ست اگر هست

بخوان چیزی که دیگر خوابمان برد

************************

من معجزه نگاهی از جنس توام

هجرت کش شاه راهی از جنس توام

بر من تو ببخشای که از جنس منی

من مرتکب گناهی از جنس توام

سید حسن معزی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط انجمن شعر شهید رابع(استهبان)  | 

تن و جان وقف محنت کرده ام من

به محنت بس محبت کرده ام من

نفس هایم همه خاکستری شد

به عشق اتمام حجت کرده ام من

از اول خواب عشق آشفته دیدم

و در رویا اقامت کرده ام من

شکسته شهپر گل واژه هایم

به شعر غم قناعت کرده ام من

ننوشیدم می از جام بلورین

عجب کفران نعمت کرده ام من

دگر با عشق سودایی ندارم

که با محنت تجارت کرده ام من

شب مهتاب و پولک های خندان

به آب دیده صحبت کرده ام من

قاسم یزدانی

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط انجمن شعر شهید رابع(استهبان)  |